" شاهکارهای شعر نو پارسی"
به انتخاب مهدی فر زه
 

مادرم زنگ زد: پرسید برای عمره اسم نوشته اید؟ گفتم ما کجا و عمره گزارها  کجا؟  یعنی می شود که لیاقت چنین سفری نصیب شود و ماهم جزو دعوتی ها باشیم.

 گفت: ثبت نام کن.

 از لطف خدا غافل نشو.

 نوشتم. دی ماه 93 تاریخ اعزام شد ؛ سال 90 اسم نوشتم 93 اسممان درآمد.

مادر با خواهرم در تهران اسم نوشته بودند اما خواهرم به علت شغلش تا تعطیلات تابستان نمی توانست بیاید تقریبن "هم الویت" بودیم از هواپیمایی پرسیدم گفتند می شود به کاروان کرج اضافه شود به مادر اطلاع دادم و مدارکش را بردم کرج ، در کاروان ثبت کردم ؛ شدیم 5 نفر مادر خانمم مادر خودم ؛ خودم و همسرم و همسایه ی مادر خانمم. در حقیقت خودم و همسرم و سه خانم مسن. خیلی نگران بودم که شاید از عهده بر نیاییم.   

روز 16 دی ماه ساعت 6 صبح رفتیم مهدیه ی کرج البته چندین بار بود که برای آموزش عمره به ورزشگاه و مهدیه رفته بودیم. در ورزشگاه؛ حج عمره را به صورت نمادین آموزش دادند. ماکت کعبه وحجراسماعیل و مقام ابراهیم را وسط ورزشگاه گذاشته بودند ؛ عده ای از مردم که لباس احرام داشتند به عنوان حجاج شرکت کردند و پس از ارشاد و راهنمایی روحانی ؛ مراسم طواف را نمایش دادند  یک حاجی هم حوله ی قرمز روی شانه اش انداخته بود و محرمات طواف را نمایش می داد مثلن کلاه حجاج به سر داشت و جوراب پایش بود و بر عکس دیگران طواف می کرد.

دامادم بابک صبح زود مارا به مهدیه کرج رساند. چه خبر بود! در ازدحام جمعیت چهار اتوبوس با جعبه های در بالا زده ایستاده بودند و همراهان ساک های حجاج را داخل جعبه ها می گذاشتند مانده بودم که داخل اتوبوس جا برای 5 نفر هست یا نه ؛ از طرفی به زحمت می شد ساک ها را در جعبه جا داد. رفتم بالا. گفتند صندلی خالی هنوز 5 تایی هست. دامادم ساک ها را در جعبه جا داده بود. همراهانم بالا آمدند و اتوبوس به راه افتاد. هنوز مقداری نرفته بودم که همسرم از ناراحتی یکی از همراهانم گفت رفتم با معاون کاروان صحبت کردم گفت جلوتر دم  مصلی نگه می داریم. بعد ازتوقف مصلی؛ دوباره پس ازسه  صلوات اتوبوس به راه افتاد. قبلن گفته بودند از امسال حجاج به جای مهرآباد از فرودگاه امام عازم می شوند. به همین خاطر وقتی اتوبوس پیشنهاد شد اکثریت قبول کردند. بیست تومن ؛ برای رفت و برگشت از مهدیه به فرودگاه امام و بلعکس؛ پول زیادی نبود. این طوری دیرکرد ؛ سرگردانی ؛ تشریفات بدرقه و ایجاد زحمت و ازدحام در فرودگاه هم کم می شد. می ارزید. شب تا صبح نخوابیده بودیم ساک ها را آماده می کردیم نگران هم بودیم. توی اتوبوس دیگر خیالمان راحت شده بود خوابمان برد. پیاده که شدیم بارها را روی چرخ گذاشتیم بردیم داخل فرودگاه. خبر شدم که عصای مادر خانم در اتوبوس جا مانده بدو آمدم دم در یک اتوبوس داشت می رفت نگاه کردم دیدم راننده اتوبوس ما هم دارد حرکت می کند اشاره کردم ایستاد قضیه را گفتم عصا را برداشتم و آوردم. رییس کاروان برای حجاج سخن می گفت به زحمت شنیدم که قرار است اسامی را بخوانند تا حجاج گذرنامه و بلیت وکارت شناسایی حج و مدارک دیگر را دریافت کنند و در کیف تو گردنی که به هریک از حجاج داده می شد  بگذارند.از ساعت 8 صبح تا 1 بعد از ظهر تشریفات فرودگاهی طول کشید. در بازدید ها همراه داشتن برخی از داروها و مواد مخدر ممنوع بود.شنیدم از اعزام یک نفربه علت همراه داشتن تریاک جلوگیری شد. سر انجام ؛ بازدید ها و از سالن به سالن شدن ها به پایان رسید. وقتی از راهرو وارد هواپیما شدیم دیدیم هیچ کس بر اساس شماره صندلی ننشته؛ ما هم که پنج نفر بودیم  ناچار در جاهای باقی مانده؛ پراکنده و دور ازهم نشستیم. هواپیمای عربستان برخاست ونشستی آرام و پروازی راهوار داشت اما خدمه پروازش از زرد پوستان چشم بادامی بودند و غذا نوعی چلوخورش قارچ و مرغ بود همراه مخلفات.

پرواز از فرودگاه امام تا مدینه سه ساعت طول کشید. تشریفات فرودگاهی مدینه هم؛ طولانی و خسته کننده بود رییس کاروان می گفت این ها وهابی هستند و سعی می کنند ایرانی ها را اذیت کنند.عرب ها با چفیه های قرمز رنگ در گیشه ها لم داده بودند ازیکی شنیدم که چفیه قرمز نشانه ی وهابی هاست.  هر چه منتظر شدیم ساک ها روی تسمه نقاله نیامد. بالاخره ماشین مخصوصی ساک ها را به سالن آورد و روی زمین ولو کرد. یک تپه ساک؛ وسط شلوغی و ازدحام حجاج که برای پیدا کردن ساک های خودشان ازهم دیگر سبقت می گرفتند. بعضی ها با هواپیما ویلچرشان را آورده بودند. ویلچرها مثل مگسی که در تارعنکبوت پیچیده شده باشد؛ سلفون پیچ شده بودند. گفتم خوب شد علی رغم توصیه ها، ویلچر نیاوردیم.

در اتوبوس شماره 3 سوار شدیم. شهر مدینه؛ جالب بود در جاهای مختلف شهر کوه های سنگی و مسجد های سفید رنگ با معماری های گوناگون و میدان های کبوترچاهی با کبوتران پر کشنده به آسمان ؛ دیده می شد وخیابان های اطراف مسجد النبی هم که پر از هتل های ده بیست طبقه بود. فندق الزّهرا الخیر. پیاده شدیم. در اینجا فندق، دیگر آن آجیلی خوشمزه نیست در اینجا فندق یعنی هتل. 

وارد فندق شدیم پس از معارفه گفتند برنامه های گشت و گذار را در تابلو اعلانات نصب می کنند؛ کارت کلید ها را به ما دادند و با آسانسور به طبقه ی 7 رفتیم ساک های ما را قبلن به اتاق آورده بودند. بعد خبر دادند که زیارت دوره هست. اینجا به تور و گشت گذار  زیارت دوره می گویند برای معرفی مسجد نبوی  و مسجد های اطرافش تا آمدیم به خودمان بجنبیم رفتند و ما جا ماندیم اخر تا خانم های مسن همراه را راه انداختیم و پایین آمدیم دیدیم که آن ها خیلی جلوترند و تند هم می روند نتوانستیم همپای کاروان شویم. آرام آرام دنبال آنها رفتیم و پرسان پرسان به مسجد نبوی رسیدیم اما دیگر کاروان را ندیدم. پس از چند خیابان و پیچ وارد مسجد نبوی شدیم قبل از در ورودی دست فروش های زیادی با گاری ها و بساط ها ی روی زمین جار می زدند زن های جوان هم گاری داشتند ودست فروشی می کردند اما روبنده های سیاه داشتند و فقط چشم و ابروشان دیده می شد. وارد یکی از بیست و چند ورودی مسجد نبوی شدیم. دیر رسیده بودیم. نماز مغرب را خوانده بودند. چترستان گسترده و پهناورمسجد زیبا و نورانی نبوی در برابر دیدگانمان بود. گلدسته های نور از لا به لای چترهای گسترده چشم نوازی می کردند. در معارفه ها به ما گفته بودند که همه جای مسجد نبوی و مسجد الحرام  با دوربین و شنود دیدبانی می شود استفاده از مهرنماز قدغن است. صلوات ؛ یا علی و دعا های غیر قرآن و زیارت عاشورا قدغن است. کفش بالای سر گرفتن و ردشدن در حرم  ممکن است موجب دستگیری شود چون فکر می کنند که شما قصد اهانت به خلفا دارید.   گفتند که در محوطه بیرون بقیع قبلن ایرانی ها مراسم دعای کمیل و توسل برگذار می کردند اما وهابی ها این کار را قدغن کرده اند و بجایش دست فروش ها را راه داده اند که شال و روسری به هوا پرت کنند و جار جار کنند به همین خاطر توصیه می کردند که از دست فروش های بقیع چیزی نخرید البته می گفتند حتی الامکان از عربستان سوغاتی نخرید که پول به جیب وهابی ها نریخته باشید. وهابی ها اجازه نمی دهند که بانوان به زیارت اهل قبور بروند لذا بانوان حق ورود به بقیع را ندارند.

ساعت 3 صبح مادر خانمم که حنحره اش را برداشته اند و صدا ندارد در زد خانم در را باز کرد و فهمید که خانم همسایه سخت بیمار شده به اتاق آن ها رفتیم دیدیم خانم همسایه مجاله شده و ناله می کند گلاب به روتان بالا می آورد. با رییس کاروان هم طبقه بودیم دم اتاقش رفتم و قضیه را گفتم گفت تا 8 صبح صبر کنید پزشک ایرانی بیاید گفتم حالش خرابه اگر به صبح نرسید چه؟ تمایل نداشتند نصف شبی زابراه شوند به هر حال با اصرار و ناراحتی گفتم پزشک پزشک است همه شان سوگند بقراط خورده اند چه فرقی می کند؟ به معاونش گفت ویلچر سوار کنید ببرید درمانگاه . دور تا دور حرم نبوی چندین درمانگاه بود که برخی تعطیل بود و یکی هم پذیرش نکرد.ویلچر یک  وری می رفت گاهی معاون کاروان  و گاه من هلش می دادیم. جلوی درمانگاهی که پذیرش نداد  یک آمبولانس رایگان تلفنی بود معاون که عربی می دانست با او صحبت کرد آمبولانس ما را به درمانگاه دیگری رساند که مسجد الاجابه یا به دیگر سخن مسجد مباهله روبرویش بود. مسجد مباهله را در محل مباهله ی اهل بیت با نصارا به یادگار آن واقعه ساخته اند. در سالن انتظار نشستم ومعاون بیمار را به اورژانس رساند یک ساعتی منتظر بودم بالاخره آمد روی ویلچر پیرزن دیگری نشسته بود گفتم چی شد؟ این یکی کیه ؟ گفت بستری کردند. این را آورده اند اینجا انداخته اند و رفته اند حالا  ترخیص شده باید به هتلش برسانیم. بیچاره پیرزن نه دمپایی به پا داشت نه کفشی. رفت سر خیابان تاکسی گرفت . از من پرسید دلار یا پول عربی داری؟ نداشتم. گفتم فقط ایرانی دارم. گفتم چند طی کردی گفت عشر. وقتی پیاده شدیم دیدم با راننده گفتگو دارند. این می گوید عشر آن یکی عشرین.  گفتم چی شده ؟ گفت باهاش ده ریال طی کردم حالا بیست ریال می خواهد من هم ده ریال بیشتر ندارم.به راننده گفت حالا بگذار این پیرزن را ببرم تو هتل بعد پول تورا هم جور می کنم. راننده دنبال ما آمد. مسئول هتل به اتاق مربوطه زنگ زد کسی در اتاق نبود رییس کاروان را خواست و پیرزن را به او سپرد. بقیه ی پول راننده را هم رییس کاروان آن هتل پرداخت.  معاون گفت بریم نماز صبح را در حرم بخوانیم بعد من خودم می روم بیمار شما را ترخیص می کنم خیالت راحت باشد. وقتی رسیدیم ؛ وسط نماز صبح یا بقول عرب ها وسط قرآن فجر بود. گویا تردد در محوطه ممنوع است یک ماشین که یک شرطه راننده اش بود با بلندگو صلات صلات می کند؛ زیر لب گفتم صلات علیکم. در وضوخانه معطل کردم تا نماز و نماز میت تمام شد. در عربستان پنج وعده نماز خوانده می شود و پس از هر نماز؛ نماز میت می خوانند. نمازشان آنقدر طولانی ست که آدم به اشتباه می افتد مثلن قیام متصل به رکوع را آنقدر طول می دهند که آدم ممکن است ناخودآگاه به رکوع رود. گویا در اینجا رسم نیست که کسی که از نماز جا مانده ، خودش را به جماعت برساند. معذب در وضوخانه منتظر ماندم. وضوخانه هم جالب بود در پاشویه ای طویل جلوی هر شیر آب یک سکوی سنگی مکعب بود که روی آن می نشستند و نشسته وضو می گرفتند. گویا در اینجا اتصال صفوف نماز الزامی نیست. صفوفی چند در میان و درعین حال کوتاه و بلند در محوطه ی مسجد النبی تشکیل می شود و نماز می خوانند. روحانی کاروان می گفت خوب ست در مسجد النبی نماز را به جماعت بخوانیم نماز در مسجد النبی هزار برابر ثواب دارد. می گفت سعی کنید به جای مهری که ندارید، سر را روی سنگ های کف مسجد بگذارید. می گفت پس از ادای نماز به جماعت؛ دوباره در هتل نمازم را اعاده می کنم. پیش خود اندیشیدم که درست است؛ حق دارد؛ نماز پشت سر یک وهابی هر چند خوش صوت باشد؛ بازهم لازم به اعاده ست. آنقدر روحانی کاروان از ثواب نماز در مسجد نبوی گفت که رفتم مسجد آنقدر برای زنده ها و مرده ها نماز خواندم که نپرس. هی وسوسه می شدم که بیشتر نماز بخوانم. زنده ها و مرده های خاندان ها و آشنایان مان؛ جلوی چشمم رژه می رفتند. نمی شد از چنین موهبتی دل بکنم. بعد از یکی دو ساعت نماز پیاپی، بالاخره خودم را راضی کردم که برگردم. خانم بچه ها از مدخل النسا به همراه راهنمایی که رییس کاروان تعیین کرده بود رفته بودند به زیارت روضه. جلوی در مدخل النسا روی صندلی هایی که بود منتظرشان نشستم. هر چه منتظر شدم نیامدند ناچار به هتل برگشتم آنجا هم نبودند. روی تخت؛ تخت خوابیدم گفتم در حرم کسی گم نمی شود بالاخره بر می گردند. همینطور هم شد یک وقت دیدم بیدارم کرد. بالاخره موفق شده بود سه روز بود که هر چه تقلا می کردیم که به روضه برود نمی شد. راهش را بلد نبودیم امروز که جلسه بود ریس کاروان گفت انشا الله که همه زیارت روضه رضوان رفته اند کسی نباشد که بعدن بگوید ما نرفتیم که همسرم صدایش در آمد و گریه کنان گفت من نتونستم زیارت کنم راه روضه را بلد نیستم. این شد که رییس کاروان از یکی از خانم های وارد؛ خواست که او را همراهی کند. و زیارت روضه ی رضوان نصیب همسرم شد. روضه ی رضوان مسجد اصلی پیغمبر در شهرمدینه است. این مسجد خود به تنهایی؛ به اندازه ی یک زیارت دوره؛ داستان دارد.  ... مسجد روضه ی رضوان  که بخشی از مسجد نبوی ست، گنبدی سبز دارد و دارای ستون هایی ست که هرکدام داستانی دارند. روضه ی رضوان با فرش های سبز رنگ، فرش شده. پیرامون مسجد روضه در زمان پیغمبر خانه هایی بود که درهایش به مسجد باز می شده؛ یکی از این خانه ها؛ خانه ی پیغمبر بود که هم اکنون آرامگاه مطهر پیغمبر و دو نفر دیگر در این خانه هست. از آرامگاه که به سمت در بروی روبرویت نرده های بقیع را می بینی . روحانی می گفت محوطه ی ما بین خانه آرامگاه فعلی پیغمبر و گورستان بقیع ؛ "کوچه ی بنی هاشم" بوده است که وهابی ها تخریب و تسطیح کرده اند. ستون های داخل مسجد؛ ستون سریر محل استراحت پیغمبر؛ ستون حرس محل پاسداری حضرت امیرالمومنین علی (ع) از وجود مبارک پیغمبر(ص) ؛ ستون قرعه محلی که پیغمبر فرمود اگر مردم از ویژگی های نماز در پای این ستون آگاهی داشتند هر آینه  برای نماز گزاردن در پای این ستون قرعه کشی می کردند؛ قریب به این مضمون. ستون توبه که ستون ابولبابه هم نامیده می شود. داستان مردی از اصحاب پیغمبر به نام ابولبابه است که خود را به این ستون که در آن زمان درخت خرما بوده است می بندد تا خدا توبه اش را بپذیرد و سرانجام خدا توبه اش را پذیرفت. سه محراب دیده می شود اما فقط محراب کنار منبر محرابی ست که در مکان محراب پیغمبر احداث شده . حدیثی هست از پیغمبر که بین خانه ی من و منبر من؛ باغی از باغهای بهشت است... قریب به این مضمون.

 

وقتی از هتل بیرون می آیی ناگهان ونی جلوی پایت توقف می کند. راننده اش می گوید بازار بازار. قبلن شنیده بودم که ون ها مردم را به محل خرید  می برند اما در برگشت ون ها را پیدا نمی کنند تا به هتل برگردند. اما اینطور نبود.اگر خریدی انجام می شد مسئولی از آن مرکز خرید؛  تا بیرون می آمد و راننده را خبر می کرد.

در جلسه گفتند قرار ست فردا به زیارت دوره برویم. صبح که از خواب برخاستم دیدم از تخت نمی توانم پایین بیایم بعد که به زحمت پایین آمدم دیدم زانوی راستم به شدت درد می کند. نمی شد از زیارت دوره ی مدینه صرف نظر کرد به هر بدبختی بود؛ رفتم. مسجد قبا اولین مسجدی که پیغمبر ساخت. روحانی می گفت در قدیم این طور نبوده که مسجد خیلی تشکیلات داشته باشد جایی که نماز در آن برگزار می شد با سنگ   دورچین می شد که اینجا مسجد است. بعد هم مسجد قبلتین که روی بلندی بود پلکان و پله برقی داشت در این مسجد بود که وسط نماز ظهر جبرییل نزد پیامبر آمد و قبله مسلمین از مسجد الاقصی به مسجد الحرام؛ تغییر جهتی صد و هشتاد درجه ای یافت. اکنون بر فراز سردر ورودی این مسجد؛ درست روبروی محراب؛ نقشی از یک محراب دیگر؛ به یادگار قبله ی مسجد القصایی مسلمین؛ نقش بسته است.

 بعد از مسافتی؛ اتوبوس در کناره ی راه نگه داشت. مردم مثل کاروان مورچه از یک کوه بالا می رفتند روحانی در سایه ی برش خوردگی کوه ایستاد و گفت ما امروز به غار حرا نمی رویم هرکس بخواهد بعدن می تواند برای دیدن غار حرا به اینجا بیاید. صدای روحانی را به زحمت می شنیدم. به این فکر افتادم که چرا این ها مسیر غار حرا و غار ثور را  تله کابین نمی کشند تا افراد پیر و ناتوان هم بتوانند به راحتی از این غارها ی مقدس دیدن کنند. غار ثور محل پناه گرفتن حضرت محمد (ص) پشت کوهی بود که ما را در برابرش پیاده کرده بودند. روحانی گفت غار ثور پشت این کوه است و از اینجا دیده نمی شود.

 بعد رفتیم احد را ببینیم. اینجا بود که روحانی متوجه شد ریس کاروان نیست مشخص شد که پیرزنی از کاروان ما نیامده ؛ اتوبوس را اشتباه سوار شده بود و ریس کاروان هم مثل چوپانی که بره اش جا مانده باشد به دنبال او برگشته بود خیلی منتظر شدیم اتوبوسی آمد و پیرزن به کاروان ما پیوست در حالی که می گفت کاروان مرا گم کرده بود.

 زانویم خیلی درد می کرد با خودم نجوا داشتم که اینجا که اعمالی ندارد مکه را چه کنم با آن همه مناسکی که دارد با خدایم نجوا داشتم: خدایا اینها می گویند تا کسی را دعوت نکرده باشی به اینجا نمی آید اگر از دعوتی ها هستم  چرا اینطوری؟ با این وضع چطوری مناسکم را انجام دهم؟ روحانی در اینجا هم مردم را جمع کرد و گفت رشته کوه روبرو که در فیلم محمد رسول الله هم آن را دیده اید کوه احد است اما اینکه در فیلم مشرکین کوه احد را دور زدند اشتباه است دور زدن این رشته کوه زمان زیادی می برد کوهی که مشرکین آن را دور زده اند کوه ابو عینین است که بر اثر عوامل طبیعی و غیر طبیعی فرسایش یافته و هم اکنون به صورت یک تپه ی سنگی بزرگ در آن سو  دیده می شود.بعد رفتیم به دیدار قبرستانی که مثل بقیع نرده کشی شده بود و برای آنکه داخلش دیده نشود نرده ها را از داخل ایرانیت کشی کرده بودند. از شکستگی های ایرانیت به زحمت می شد داخل گورستان را دید. قبر حضرت حمزه ی سید الشهدا و شهدا ی احد در این گورستان بود؛ فاتحه خواندیم . در اطراف گورستان دستفروش ها بساط کرده بودند.

بعد سوار اتوبوس شدیم؛ مقصد بعدی مساجد سبعه بود که دیدار از این هفت مسجد به علت گم شدن پیر زن و معطلی در احد؛ لغو گردید.   

بعد از ظهر رفتم دکتر. دارو ها را مصرف کردم صبح روز بعد  با نا باوری دریافتم که پایم خیلی بهتر شده؛ پس از چند ساعت؛ انگار نه انگار که زانویم دردی آنچنانی داشت. پایم خوب شده بود.

5 روز گذشت. جلسات آموزشی در هتل برگزار شد. در جلسه ی امروز نحوه ی احرام بستن را آموزش دادند. پا ها را باید به اندازه ی عرض شانه باز کرد و احرام رامثل لنگ به کمر بست و بعد آن را ازمحل بسته شدن، دور تا دور، به روی هم، تا زد. توصیه هایی هم شد. اگر هنگام بستن احرام پا ها را به عرض شانه باز نکرده باشیم نمی توانیم راه برویم.

 حوله ی بالا تنه را با دکمه و جادکمه ی پلاستیکی، دکمه می کنند به این ترتیب که دکمه پلاستیکی را که به شکل یک سکه هست {در زیر دو لایه ی روی همِ  حوله}، قرار می دهند بعد دکمه را که با دو لایه از حوله، پوشیده شده؛ از داخل جادکمه ی مستطیلی، رد می کنند و حوله ی بالاتنه را به پایین می کشند تا دکمه در جادکمه محکم شود.یک نفر آمد لباس احرام را تمرینی از روی لباس بپوشد، داشت احرام بالاتنه را یک وری می بست که رییس کاروان مانع شد و گفت احرام بستن به شکلی که یک بازو برهنه باشد شیوه ی اهل تسنن است. 

 از آنجا که مردان غیر ازدو تکه حوله ی احرام سفید لباس دیگری نباید پپوشند وما ایرانی ها هم با دشداشه ی عرب ها آموخته نیستیم پوشیدن لباس احرام غیر طبیعی و مشکل به نظر می آید، هم از حیث محافظت ومراقبت از پوشیدگی؛ هم از حیث دستشویی رفتن و نجس نشدن.

در پایان، گفتند: "همه در هتل، غسل احرام کنند و لباس احرام بپوشند ، چون مسجد شجره سرد و شلوغ ست و ممکن ست احرام بستن در آنجا مشکل شود. همه ساعت سه پایین باشند."

 به اتاق رفتم بعد از غسل احرام، لباس احرام پوشیدم که کمربند احرام پاره شد کمربند سیاه رنگ  شلوارم را پیش رییس کاروان بردم وپرسیدم: "می شود از این کمربند استفاده کنم؟" گفت: "اگر دوخته نباشد عیبی ندارد. "کمربندم را دید و گفت دوخت ندارد همین را ببند، اشکالی ندارد."دیدم معاون هم کمربند سیاه شلوارش را به احرام بسته بود.

 از کسی شنیده بودم که هنگام دستشویی رفتن باید حوله پایین تنه را به بالا جمع کرد و در بغل گرفت در عین حال باید حوله ی بالا تنه را هم جمع کرد و روی شانه انداخت  که لباس احرام نجس نشود که توصیه ای خوب و قابل اجرا بود.

رسیدیم به مسجد شجره. مسجدی با گلدسته ای متفاوت. گلدسته ای مدور که پلکانش از بیرون گرد آن می گردد. گلدسته ای به شکل قیف وارونه؛ با پلکانی حلزونی از بیرون.

روحانی می گفت: "باید نماز مغرب را با این ها در مسجد شجره به جا بیاوریم بعد نماز عشا را مجزا در محوطه ی مسجد ادا می کنیم بعد سوار اتوبوس می شویم. برای این شب هنگام، از مدینه به مکه حرکت می کنیم که از یکی از محرمات به آسانی گذر کرده باشیم (مردها نباید از سایه استفاده کنند.) اگر روز حرکت می کردیم مردها باید از اتوبوس های بی سقف استفاده می کردند."

 وقتی وارد شجره شدیم کاروان یان در جایی نشستند روحانی نیت احرام را بلند و شمرده بیان کرد وما نیت را پس از او تکرار کردیم : "به فرمان خداوند جهان؛ نیت عمره ی مفرده و ترک محرمات عمره می کنم، قربتن الی الله" بعد لبیک را خواندیم که درحکم تکبیره الاحرام احرام به شمار می آید " لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک"

از آغاز احرام تا رسیدن به ورودی شهر مکه که تاق نما هایی بانوشته ی(بدایه مکه) پدیدار شود حاجیان می توانند لبیک را تکرار کنند؛ ولی به محض ورود به مرز شهر مکه  لبیک قدغن می شود.

روحانی می گفت لبیک یعنی شما حاجیان که از جانب خداوند دعوت شده اید به خداوند می گویید دعوت را پذیرفتیم لذا وقتی  مهمان وارد خانه ی میزبان می شود دیگر هی نمی گوید دعوت شما را پذیرفتم. معلوم است که میهمان دعوت را پذیرفته است که به خانه ی میزبان وارد شده است.

البته قبلن تصاویری از طواف کعبه با لبیک گویی دیده بودم در تلویزیون عربستان هم کعبه را با تلاوت قرآن دیدم فکر کردم هنگام طواف از بلندگو ها ی مسجد الحرام صدای تلاوت  قاری به گوش خواهد رسید اما اینها فقط صدا گذاری بودند؛ هنگام طواف هرکس برای خود زمزمه ای دارد و نجوایی. فقط مواقع نماز از بلندگوهای مسجد الحرام اذان به گوش می رسد یکی هم هنگام شمارش طواف هست که خیلی ها الله اکبر می گویند و طواف را شروع ؛ یا شماره می کنند. آغازگاه طواف؛ رکن حجر است حاجی باید طوری طواف را آغاز یا شماره کند که شانه ی چپش به سمت حجر الاسود و  شانه راستش به سمت  مهتابی سبزباشد. به فکرم رسید که چرا این ها؛  از لیزر سبز، بجای مهتابی استفاده نمی کنند.    

محرمات احرام24 تاست.محرماتی مثل نگاه کردن در آینه- شکار- کندن برگ گیاه- استفاده کردن از عطریات- حرام بودن زن  بر شوهر که این تحریم پس ازانجام نماز نسا و  اتمام احرام؛ به پایان می رسد  و الخ...

پس از 4 ساعت به مکه رسیدیم. قرار شد پس از توقف کوتاهی در هتل؛ به دیدار کعبه رویم. هتل دار مبارک؛ محل اقامت مکی ما بود. هتل خیلی خوبی بود؛ بر یک بزرگ راه.

در مدینه چند ساعت قبل از احرام بستن گفتند  چمدان ها راطناب پیچ و برچسب شناسایی خورده دم در اتاق بگذارید مسئولینی هستند که آن ها را به مکه می برند و پیش از آمدن شما در اتاق هاتان می گذارند. در سرسرای هتل که بودم مصعد های تا سقف پر از چمدان را دیدم که پایین می آمدند. رئیس کاروان می گفت ما در برد و فرست چمدان ها نظارت می کنیم که چمدان ها آسیب نبینند اما وقتی در تهران چمدان ها باز شدند متوجه شدیم که فایبر چمدان درهم شکسته و دیگر قابل تعمیر نیست.برای حج بایستی از چمدان های بدون فایبر و تمام پارچه ای استفاده شود شاید هم در فرودگاه چمدان هواپیما شکسته شده؛ ان طور که آن ها در فرودگاه جدّه بارها را در سالن روی هم ریختند و تل انبار کردند بعید نیست که باعث شکستن چمدان های حجاج  شده باشند.بگذریم...

وقتی با کاروان سراپا سپید پوش وارد مسجد الحرام شدیم دمپایی های احرام را در جا کفشی های کوله ای قرار دادیم و برهنه پا؛ قدم در مسجد الحرام گذاشتیم. بند جا کفشی ام را به کمربندم گیردادم، جلد دوربین و جلد همراهم را در طرف دیگر کمربندم نصب کرده بودم. این طوری دست هایم آزاد بود، در عین حال؛ دمپایی ؛ دوربین و همراه هم، همراهم بود.

 روحانی گفت قبل از آنکه نگاهتان به کعبه بیفتد به سجده بیفتید و سجده کنید. سر بر زمین نهادیم و سجده کردیم.

وقتی سر از سجده برداشتم آنچه را که  تقریبن 20 سال پیش در خواب دیده بودم  در بیداری دیدم.

 در خواب دیده بودم که غرق تماشای کعبه ام ولی در همان حال رو به کعبه در سجده ام.

 روحانی می گفت  حج اولی ها قدر خودشان را بدانند تا سه آرزوشان را خداوند کریم برآورده می کند.

بعد روحانی در جمع احرامیان گفت باید مراسم را قبل از نماز صبح به پایان ببریم و از احرام بیرون بیاییم فرداشب هم به کسانی که به هر علتی امشب توانایی انجام اعمال را نداشتند کمک کنیم که اعمالشان را انجام دهند تا از احرام خارج شوند. آنچه باید انجام می شد دوباره تکرار شد قرار شد  اول  در راستای حجرالاسود و مهتابی سبز نیت کنیم که به فرمان خداوند جهان، هفت دور طواف عمره ی مفرده انجام می دهم قربتن الی الله. الله اکبر. بعد دو رکعت نماز به نیت طواف عمره مفرده پشت مقام ابراهیم و بعد هفت دور سعی بین صفا و مروه البته هر رفت و یا برگشت در سعی یک دور حساب می شود یعنی یک رفت و برگشت دو دور حساب می شود. سعی از صفا شروع و در مروه به پایان می رسد پس از اتمام سعی در مروه تقصر انجام می شود که آن قیچی کردن چند تار موی سر و گرفتن ناخن است. بعد دوباره به مطاف برمی گردیم و هفت دور به نیت طواف نسا طواف می کنیم. و در پایان دو رکعت نماز به نیت نماز طواف نسا پشت مقام ابراهیم به جا می آوریم و پس از آن احرام به پایان می رسد. طواف نسا و نماز طواف نسا خیلی مهم است که تا انجام نشود زن و شوهر بر هم حرامند .این طور می گفتند. اسم کاروان ما صالحان بود و پارچه نوشته ای پشت سر چادر خانم ها دوخته  و پشت احرام آقایان البته با سنجاق قفلی نصب شده بود که گم نشویم.

کاروان سپید پوش ما به جمع رنگارنگ طوافیان پیوست و کم کم به محل حجر نزدیک شدیم. کاروان های زرد پوستان جالب بود مردها در اطراف و زن هایشان در وسط قرارداشتند. بعضی مردها شاید از اهل تسنن طوری احرام بسته بودند که یک بازو شان برهنه بود. همه رقم آدمی آنجا بود با نژادها ؛ لباس ها و ملیت های گوناگون؛ سازمان ملل واقعی اینجا بود مردمی معمولی از هر کشوری اینجا بود.

سعی کردم هر طور شده خودم را به روحانی برسانم نه اینکه روحانی ما صدایش بلند نبود خواستم جایی باشم که بهتر صدایش را بشنوم. خودم را به او رساندم کنارش ایستادم طوری که یک طرفم کعبه بود و یک طرفم روحانی. همراه او طواف را شروع و به پایان رساندم. روحانی از کتابش دعاهایی می خواند صفحه ی کتابش را می دیدم و با او تکرار می کردم. چه حالی داشت؛ انگار خواب می دیدم؛ انگار نه انگار که روی زمینم؛ انگارروی ابر ها راه می رفتم. چه طوافی بود! جای خودم دوباره و جای شما همواره؛ در مکه سبز باد.در تمام لحظات انجام مناسک چه در مطاف چه در مسعی؛ همواره در کنار روحانی جایم را حفظ کردم. روحانی در صف اول کاروان سفید پوش صالحان بود. اما دو پرسش برایم بی جواب ماند یکی اینکه اول نفری که بین صفا و مروه در مسعی هروله را انجام داد مادر حضرت اسماعیل بود اما در مسعی فقط برای مردها مستحب است که از آغاز مهتابی سقفی های سبز هروله کنند یعنی روی نوک پنجه ی پا بدوند و دیگر اینکه طواف نسا و نماز نسا علی رغم اسمش که واژه ی نسا در عربی به معنای زن است هم بر مردان و هم بر زنان واجب موکد است. معنایش را نفهمیدم بعد پیش خودم گفتم شاید به این معنا است که آدم به تفکر و تدبر بیفتد. دیگر اینکه حین طواف؛ چشمم به پرده ی سیاه رنگ کعبه بود که به یاد امام زمان افتادم و آن روزی که همه ی مشتاقان؛ آرزوی پدیداریش را دارند.  بعد بین رکن حجر و مقام ابراهیم بود که به یاد آن انسان پاک؛ نفس زکیّه افتادم که می گویند؛ شهادتش از علایم ظهور منجی ست.

شهر سازی کوهستان شهری مدینه و به ویژه مکه؛ برایم شگفت انگیز و زیبا بود. آنان اول بزرگراه ها و تونل ها و خیابان ها را همتراز و هموار را در دل کوه های سنگی تراشیده اند و بعد هرکس که بخواهد هتل بسازد باید تا کف خیابان کوه سنگی را بتراشد و سنگ برداری کند و گاه چند طبقه هم پایین تر از کف خیابان سنگ شکنی و سنگ برداری کنند. در شکستن تخته سنگ ها  از خودروهایی که شباهت به بیل مکانیکی دارد نیز استفاده می کنند. گاه تعداد زیادی از طبقات یک هتل؛  همسایه ی دیوار به دیوار یک کوه سنگی است و دیگر اینکه کعبه و مسجد الحرام در گودی یک دره ی کم عمق قرار دارد. طوری که در پایانه ی محبس الجن ؛ وقتی از اتوبوس پیاده می شوید باید شیب ملایمی را به پایین طی کنید تا به ساختمان مسعی و ورودی مطاف برسید.

افسوس که وهابیت؛ مثل ماری شاخدار بر سرزمین نور چنبره زده است؛ اگر این سرزمین در اختیار اهل تسنن و تشیع بود؛ آنگاه شکوه صمیمیت و همدلی اسلامی  بر همگان آشکار می گردید.

وقتی به هتل برگشتیم مادر خانمم در لباس احرام خیلی ناراحت به نظر می رسید. خانم از اتاق آنها که برگشت گفت مادرم خیلی گریه کرد که پس من چی؟ چرا مرا با خودتان نبردید؟ گفتم  امشب همه ی در احرام مانده ها را با ویلچر می برند طواف. قرار شد با ویلچر هتل خودم او را در پل دایره ای شکل طبقه ی اول مسجدالحرام؛ طواف بدهم. 

 

 

مهدی فر زه       

 

این نوشته کامل نیست و ادامه دارد.

جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ :: 2:7 ::  نويسنده : مهدی فر زه
 

 

شعر و دکلمه از مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

(((شنیدن و دانلود)))

 

 

 

 

هفت خوان دیگری

 

اژدهای هفت سر  مانند

 

پیش پای ِ مردم آتش به دست و، رستمان نو به نو

 

گسترانیده ست

 

یال و کوپال ستبر

 

همچنانک اکوان ِ دیو

 

 

 

 

 

 خوانِ یک،

 

 خوان اژدرهاست

 

رنگ آن، رنگ شب یلدا

 

دهان، آتشفشان ِزهر و خون

 

زخم آجین اژدهایی خون فشان

 

 

 

چتر های آتشین بی شمار

 

 

 

 

 

خوان دوم

 

 خوانِ آن ساعت شنی آسا، که پوشانَد جهان

 

اندک اندک همچو برفی جاودان

 

زَهردودش هم، ببارد زآسمان.

 

وای؛

 

گر بدینسان پوشد و،  بارد چنان

 

 نِی نشان از خانه ماند، نِی ز خوان

 

 

 


 

خوانِ سوّم؛ خوانِ درد،

 

خوانِ  بس، مردم شکار

 

خوانِ خرچنگ،

 

خوانِ شیرین تلخ

 

خوانِ  کم دزبان دژان، درهم شکن

 

خوانِ آسیب ِ جگر

 

خوانِ کژدم، خوانِ اژدر، خوانِ اژدرمار...

 

هان

 

گر بدینسان بر شمارم خوان به خوان

 

هفت خوانم می شود هفتاد – خوان

 

 

 

 

خوانِ چارم

 

نِی نشان از آب یابی،  نِی سراب

 

 

 

چون نِی انبان ها

 

 تَهی از سکّه و، از نان و، آب

 

-کیسه هایی پر ز باد.-

 

 

 

همچنان

 

 آبستن بی چیزی و هر پوچ و هیچ

 

با شکم هایی که آماسیده است از گشنگی.

 

 

 

خوان چارم ، انفجاری ساعتی.

 

 

 

 

 

خوانِ پنجم هم ، همان خوان کهن

 

خوان پنجم

 

 باز هم،

 

 هنگامه ی دیو سپید

 

دیو دودآسادَم ِ، افسون دَمِ ، ناگه پدید

 

یا همان پتیاره ی

 

 بر خاک وخاکستر نشان.

 

 

 

ابروان، کژدم

 

دهان، غاری لجن بو

 

گیسوان مانند مارانی پریشان روی دوش.

 

هم به مانندِ  دژِ ویرانه ی پاییز

 

دندانهاش، نا همگون

 

ناخن و دندان و شاخش زهرآگین و پلید

 

دیو جادوی سپید.

 

 

 

 

 

خوانِ شش

 

خوان وارون دژ

 

استخوان تازه در آخور، برای آهوان

 

یونجه در بند ِ  هُمای

 

 

 

 

 


 

خوانِ هفت

 

خوان آهرمن نشانِ زشت رو

 

خوانِ  خویِ  بد

 

خوان زشتی ها، پلشتی ها

 

بد کُنشتی ها.

 

 

 

 

 

رستم دستان، ز چاهِ داستان ، دیگر نخواهد خاست

 

مردم آتش به دست و، رستمان نو به نو را

 

چاره و اندیشه ای،

 

دیگر نمی آید به یاد

 

رستمی دیگر بباید با نیایش زآسمان خواست

 

رستمی بشکوه و نستوه و سترگ

 

رستمی افسانه ای

 

 

 

هفت خوان را

 

 رستمی دیگر بباید

 

رستمی دیگر...

 

 

 

  رستمی دیگر بباید

 

 تا که جادو بشکند

 

رستمی دیگر بباید

 

 تا بهاران، بشکفد

 

رستمی با فَرَّهی، ایزد نشان

 

رستمی، بس پارسا همواره و،

 

فرماندهی دادار - داد

 

رستمی رویینه تن

 

 رستمی،آهرمنی در هم شکن

 

 دشمن شکن.

 

 

 

 

 

رستمی دیگر بباید؛ تا جهان را نو کند.

 

 

 

89/1/25

 

 

 

مهدی فر زه (میم . مژده رسان)

 

چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ :: 0:0 ::  نويسنده : مهدی فر زه

 

آسمان زنجیر زر می ریخت

 

-: ... در  دژ "الله و دیگر هیچ."  هرکس رفت

از غم رست

لیک  با  امّا اگرها...

شرط ها...

 

در پس ابری سپید

لحظه ای خورشید

رو نهفت

پس برآمد

بار دیگر

 

-: وآن یک  از  امّا اگرها  هم؛

منم

 

 


آسمان زنجیر زر

آویخت :

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ...

 

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ :: 0:0 ::  نويسنده : مهدی فر زه
حسینیه

 

یک به یک آمدیم و پیوستیم

دست ها  بر سر

دست ها  بر سینه

دست ها  زنجیر

 

قطره قطره شدیم یک دریا

موج زن

کوبنده

توفان زا

 

کشتی نوح می نوردد

راه

 

مهدی فر زه (م. مژده رسان)

 
پرده هاي كعبه در آتش
فرو  مي سوخت
چونان خورگرفت.


مرغكان ِ ريگ افگن
تشنه جان
در  مِهي از دود و آتش
چرخ مي خوردند
پر ریزان و سرگردان


بر فراز نيزه ها
قرآن ورق مي خورد
گوييا هنگامه ي صفين ديگر بود ...


اشك ريزان
ناگهان از ترسخوابِ  تلخ
برجَستم
مي رسيد آواي غمناكي به گوش:
"خيمه ها مي سوزد و شمع شب تار عزاست
كربلا
 ماتم سراست."


مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ :: 0:0 ::  نويسنده : مهدی فر زه
 "مرغ دریا" را بشنوید

 

می زند چرخ،  گرد کشتی ها

مرغ دریا، به بال های بلند

رهسپار ست هر کجا که روند

گرچه گرداب ها ، هراس آرند.

 

 

گاه گیرند مرغ دریا را

(بال هایش بلند و پارو وار)

پادشاه سپهر ، شرم آگین

می خزد، می خورد تلو، هربار

 

 

-: " وه چه ناکاردان و بی حال ست،

دلقک آساست جوجه اردک زشت!"

آن یکی می زند چپق به نوکش

وان یکی لنگ می دود از پشت.

 

 

 

"شاعر" آن آسمان نورد را مانَد

که به توفان و تیر می خندد

بال های بلند ؛ پابندش

در هیاهو ، به دور ؛ اندیشد...

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳ :: 17:17 ::  نويسنده : مهدی فر زه
 

ای سلیمان

 

کبوتران در بارگاه بلورت

چرخ می زنند

آهوبچگان در سایه سار سرو 

می آرامند

 

 

بار یافته اند

اگر  چرخ می زنند

اگر می آرامند

 


کبوتران بر قالیچه های سلیمان

 فراز  بارگاه بلورت

به پرواز در آمده اند.

ای سلیمان

به ما دیوان کرنشگر  هم

 

گاهی

نگاهی.                                                                            

 

مهدی فر زه (میم. مژده رسان)

 

یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ :: 0:30 ::  نويسنده : مهدی فر زه
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>
درباره وبلاگ

پیشگفتار



سلام.
... و سلام نامی از نام های خداست . من مهدی فرزه متولد 36 یکی از دوستداران شعر و ادب ایران هستم، هدفم از ایجاد وبلاگ این بود که دستیابی آسان به گزیده ای از شعر نوی ارزشمند و دلنشین را فراهم کرده باشم. شعر نو ؛ سه گونه دارد. شعر نیمایی که دارای اوزان نیمایی ست. شعر سپید که فاقد وزن ست. و شعر آزاد که دارای آهنگ و واج آرایی آهنگین ست. در عین حال؛ براین باورم که کتاب "ادوار شعر فارسی " تالیف دکتر شفیعی کدکنی مانیفست شعر نو پارسی ست؛ البته، الغاز موج نو ؛ حجم و نیز سایر انشعاباتشان را "شعر" نمی دانم. راستی؛ شایان یاد ست که در این وبلاگ از شعر ها و دست نوشته های خودم و پاره ای از مطالب جالب که از وب دریافت کنم ، نیز بهره خواهم جست. انتشار اینترنتی مطالب و اشعارم با ذکر منبع و نام و نشان شاعر ؛ بلا مانع است. ضمنا بدین وسیله از بزرگواران شعر شناسی که ضمن رعایت موارد پیش گفته ؛ با انتشار اشعارم در سایت ها و وبلاگ های خود ؛ به شناخت این شاعر و گسترش شعرش ؛ همت گماشته اند سپاس گزاری می نمایم و به پاس قدر دانی از این مردم شعر دوست و شعر شناس ؛ سایت های آنان را در این وبلاگ لینک خواهم نمود. به قول سعدی شیرین سخن : غرض نقشی ست کز ما باز ماند. والسلام . مهدی فر زه (میم . مژده رسان)








Online User